تبليغاتX
!
!
!!!!

 

دوستت دارم كه برايت مي نويسم دوستت دارم كه شعرهايم را برايت مي فرستم و

دوستت دارم كه شبانه هايم با خيال تو رنگ صبح مي گيرند !

ديگر از شعر و نوشتن گذشته است!

دوستت دارم را در گوش باد فرياد مي زنم تابه تو برساند!

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/20ساعت 17:13 توسط مریم |

 
می خواهم از تو بسرايم

از تويی که اصالت نگاهت را سالهاست

در اندام شب بافته ای

و حضور سرکشت را بر تب طوفان

از تويی که پشت پلک های صميمی ات

بی عنوان پناهم می دهی ؛

شنيده ام ، جايی کسی هوای مرا دارد ،

می خواهم از اين همه راه ،

می خواهم از تو بسرايم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 9:56 توسط مریم |

 

نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم
كه او ديگر نيست
او رفته است
ولي نه به خاطر هيچ چيز ديگر
بلكه فقط و فقط
به خاطر من
او رفت تا من آزاد شوم
ولي ندانست كه با اين كارش اسيرترم كرد
راست است كه مي گويند
مهرباني چون جاده اي است
كه هر چه پيشتر مي روي
به عقب برگشتن ، دشوارتر است
گاهي بايد ايستاد
وشايد گاهي به بيراهه زد
صدايي نزديك مي شود
مي گويند خطرناك است
نمي دانم
نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم!
عزيزم
در عشقت به آنجا رسيده ام كه بازگشتنم دشوار است
اما تو نيز اگر به بيراهه مي زنم گاهي
مرا ببخش!
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 9:48 توسط مریم |

 
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم...
تو را چون بهاران، چو ذرات باران...
تو را چون ستاره، چنان ابر پاره...
چو امواج دريا، چو مستي، چو رويا...
چو ميناي پي مي، چنان ناله ني...
تو را دوست دارم...

تو را مي پرستم، تو را مي پرستم...
تو هستي جواني، تويي زندگاني...
تويي چون دل و دين، تويي جان شيرين...
تويي همچو ايمان، مقدس چو پيمان...
چه خواهي ز عاشق که من بعد خالق
تو را مي پرستم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/01ساعت 20:53 توسط مریم |

 
فقط در روزهاي باراني به ياد من باش
در سنگفرشهاي همان خيابان پاييزي قدم بزن
و به خاطر داشته باش
كه دختری براي جست و جوي تو هر شب
در شهر بنفشه در زير باران ضجه ميزند
فقط به من بگو
ياد مرا چگونه توانستي به بادها بسپاري
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/01ساعت 20:52 توسط مریم |

 
تو را دوست دارم
و پاييز را
که سي سال بي بهار زيسته اي
و هنوز ايستاده اي !
تو را دوست دارم
در جامه عرياني
با نگاهي که آبستن آتش است
در چشم اندازي خاکستري !
تو را دوست دارم
با خاطرات نا تمامت
و اندوه انبوهي که افق آينه ات را پوشانده است
تو را دوست دارم
با قصري که نساخته اي
و باغي را که به داغي ازلي بخشيده اي
زندگي
کوچکتر از آن است که در برابر تو بنشيند !
تو را دوست دارم
که دشمنان تو بسيارند اما
چشمانت چاه نيست
فانوس خيال ستاره هاي سوخته است !
تو را دوست دارم
با غزل هايت که سوگ سرودند
و شانه هايت که هنوز
سنگيني بار بدرود را به دوش مي کشند !
تو را دوست دارم
با درودهاي نگفته اي که در آستين داري
وقتي صحبت از عشق مي شود
دين نداري !
تو را دوست دارم
وقتي کفر مي ورزي
و آينه زلال مي شود !
+ نوشته شده در شنبه 1385/03/27ساعت 9:51 توسط مریم |

 
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.

سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
+ نوشته شده در شنبه 1385/03/27ساعت 9:49 توسط مریم |

 
اي كاش مي دانستي
در چشم براهي آن مونس مشرقي
درگاه اين خانه از چند درياي گريه گذشته است.


خيلي وقت است
بعضي واژه ها ياري ام نمي كنند
مانده عزيزم...تا تو شبي شايد
گوشه دفتر موش خورده اي را از غبار آن سالها
سطري از حكايت مخفي مسافران ما به ياد آوري!

ما ستاره ها ديديم
كه دست از عطر آفتاب شستند و
در شب گلو بران ماه
از پاي در نيامدند

حالا هي مپرس
قصه غمگين آن همه دوست
به كجاي اين بوسه كشيد
كه لبهاي تشنه تو هنوز
از طعم ترانه مي لرزند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/25ساعت 8:56 توسط مریم |


كاش من هم چو تو زيبا بودم
كاش چشمم به قشنگي تو بود
آفرين بر هنر خالق باد

هر زماني به تو مي انديشم
دل من بي تاب است
من و تو نزديكيم
گاه به يك پلي زدن خواب تو را مي بينم
فاصله بين خيالم با تو كمتر از اين خواب است

توي چشمان تو چون آينه، خواندن سهل است
من و تو هر دويمان عاشق يك راز غريبيم
كه پنهان مانده است:

دوست من در پس آينه تنها مانده است
و چه مي شد اگر اين آينه از هم تركي بر مي داشت
و من و تو ؛
من و تصوير قشنگم ؛
دل به هم مي داديم
عاشق خود بودن چه قدر آسان است
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/25ساعت 8:47 توسط مریم |

 
دريا را که ميبينم
به ياد تو مي افتم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوستت دارم
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت 12:11 توسط مریم |

 
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي كه من ديگر نباشم
يا وقتي كه ديگر ميان ما عشقي نباشد
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم
شعري از اعماق جان
كه مرا به ياد تو آورد
شعري كه هميشه با تو بماند
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت 11:30 توسط مریم |

 
حرفهاي آخر، هميشه تلخترين حرفها بودند
هميشه همراه با اشكهاي شور من،
هميشه با بغضي در گلو مهمان بودند.
وقتي گفتي مي‏روم، گفتم: برو اما كجا؟
گفتي نپرس.
با همين حرف، با همين يك كلمه، در دلم غوغا شد،
گفتم اين بود حرف آخرت؟
گفتي همين.
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت 11:11 توسط مریم |

 
حرفهاي آخر من به تو چه ميتواند باشد
تو خود مي داني
همه مي دانند
و خدا بهتر از همه مي داند
كه
آنقدر تمام وجودم را تسخير كرده اي كه جز تو
هيچكس و هيچ چيز را نمي بينم
و هيچ آهنگي براي من زيباتر از
صداي تو نيست
كه اگر در خاك باشم
با صدايت زنده خواهم شد
اين را خوب مي دانم
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18ساعت 11:5 توسط مریم |

 
می ستایم ای تنها تویی که با نگاهت عشق را در وجودم شکوفا کردی با حضور تو و با

یاد تو زندگی رنگی دیگر می گیرد. نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد و لبخند

صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند. نگاهت را از من مگیر.

من زنده ام به معجزه چشمهای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10ساعت 12:50 توسط مریم |

 
ديگر نمي توانم بالهاي پرنده دلم را بشكنم
تا مانع از پروازش به سوي تو شوم
ديگر نمي توانم غنچه اي را كه با هزاران اميد
در باغ دلم روييده زير خاكستر نيمه افروخته جانم مدفون كنم
ديگر نمي توانم آرزوهايم را همراه با بادهاي پاييزي به دست فراموشي بسپارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10ساعت 12:49 توسط مریم |

 
به من می گفت:

اگر روزی جدا گردی

و با غیر آشنا گردی

چون غنچه نشکفته ای من

از آن دوری طاقت سوز می میرم

و من با خود در اندیشه که

اگر روزی جدا گردد

و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش

تا سحر یک شب نمی پا یم

ولی روزی رسید و ما

از هم جدا گشتیم و من دیدم

نه او از دوری من مرد

نه من از غصه دق کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10ساعت 12:47 توسط مریم |

 
وقتی برای اولین بار نگاهت کردم نفهمیدی.
وقتی حس کردم دوسِت دارم نفهمیدی.
وقتی عاشقت شدم نفهمیدی.
وقتی تو را با یکی دیگه دیدم نفهمیدی.
وقتی ازت متنفر شدم نفهمیدی.
وقتی حس کردم دوباره دوسِت دارم نفهمیدی.
می خوام بدونم اگه برات بمیرم میفهمی؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 9:23 توسط مریم |

 
تو غربت نگاه من ترانه هام آتيش گرفت براي تو اي عشق من!عمر دوباره اي گرفت قسم به برفاي سفيد بگو گناه من چي بود كه رفتي و شدي برام يه قصه ي بود و نبود مخمل برفاي سفيد رو گونه هات نشسته بود وقتي كه ميگفتي دلت يه لحظه عاشقم نبود روزاي سرد و بي نفس چه زود برام تكراري شد از اونروزي كه رفتي تو هيشكي برام توهم نشد ميخوام صدات كنم ولي اينو ميدونم كه ديره اسمت نشسته بي ريا رو لباي يكي ديگه قدم قدم تو جاده ها به عشق تو راهي شدم اما چه سود وقتي برات حتي تمنا نشدم .
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 9:18 توسط مریم |

 
سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/07ساعت 9:42 توسط مریم |

 
تو تنهايي
و من صدبار تنهاتر
تو ميداني كه من جز با تو
با هركس كه باشم … باز تنهايم !
تو ميداني كه اين بغض فروخورده
به جز بر شانه هاي استوارت
جاي ديگر وانخواهد شد
و ميداني كه من يك عمر چشمانم به دربودست …
دلم امروز ميخواهد
كه اين را هم بداني كه …
دگر تاب و توانم نيست
ببين … سردي دستانم زمستان را خجل كرده
و حتي اشك هم ديگر …
تسلي بخش غمها نيست
بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم
بيا كه سخت تنهايم

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/07ساعت 9:41 توسط مریم |

كاربران حاضر در سايت : نفر تاريخ و ساعت رسمي ايران :