دوستت دارم كه برايت مي نويسم دوستت دارم كه شعرهايم را برايت مي فرستم و
دوستت دارم كه شبانه هايم با خيال تو رنگ صبح مي گيرند !
ديگر از شعر و نوشتن گذشته است!
دوستت دارم را در گوش باد فرياد مي زنم تابه تو برساند!

می خواهم از تو بسرايم
از تويی که اصالت نگاهت را سالهاست
در اندام شب بافته ای
و حضور سرکشت را بر تب طوفان
از تويی که پشت پلک های صميمی ات
بی عنوان پناهم می دهی ؛
شنيده ام ، جايی کسی هوای مرا دارد ،
می خواهم از اين همه راه ،
می خواهم از تو بسرايم
نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم
كه او ديگر نيست
او رفته است
ولي نه به خاطر هيچ چيز ديگر
بلكه فقط و فقط
به خاطر من
او رفت تا من آزاد شوم
ولي ندانست كه با اين كارش اسيرترم كرد
راست است كه مي گويند
مهرباني چون جاده اي است
كه هر چه پيشتر مي روي
به عقب برگشتن ، دشوارتر است
گاهي بايد ايستاد
وشايد گاهي به بيراهه زد
صدايي نزديك مي شود
مي گويند خطرناك است
نمي دانم
نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم!
عزيزم
در عشقت به آنجا رسيده ام كه بازگشتنم دشوار است
اما تو نيز اگر به بيراهه مي زنم گاهي
مرا ببخش!
تو را دوست دارم
و پاييز را
که سي سال بي بهار زيسته اي
و هنوز ايستاده اي !
تو را دوست دارم
در جامه عرياني
با نگاهي که آبستن آتش است
در چشم اندازي خاکستري !
تو را دوست دارم
با خاطرات نا تمامت
و اندوه انبوهي که افق آينه ات را پوشانده است
تو را دوست دارم
با قصري که نساخته اي
و باغي را که به داغي ازلي بخشيده اي
زندگي
کوچکتر از آن است که در برابر تو بنشيند !
تو را دوست دارم
که دشمنان تو بسيارند اما
چشمانت چاه نيست
فانوس خيال ستاره هاي سوخته است !
تو را دوست دارم
با غزل هايت که سوگ سرودند
و شانه هايت که هنوز
سنگيني بار بدرود را به دوش مي کشند !
تو را دوست دارم
با درودهاي نگفته اي که در آستين داري
وقتي صحبت از عشق مي شود
دين نداري !
تو را دوست دارم
وقتي کفر مي ورزي
و آينه زلال مي شود !
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.
سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
اي كاش مي دانستي
در چشم براهي آن مونس مشرقي
درگاه اين خانه از چند درياي گريه گذشته است.
خيلي وقت است
بعضي واژه ها ياري ام نمي كنند
مانده عزيزم...تا تو شبي شايد
گوشه دفتر موش خورده اي را از غبار آن سالها
سطري از حكايت مخفي مسافران ما به ياد آوري!
ما ستاره ها ديديم
كه دست از عطر آفتاب شستند و
در شب گلو بران ماه
از پاي در نيامدند
حالا هي مپرس
قصه غمگين آن همه دوست
به كجاي اين بوسه كشيد
كه لبهاي تشنه تو هنوز
از طعم ترانه مي لرزند!
دريا را که ميبينم
به ياد تو مي افتم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوستت دارم
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي كه من ديگر نباشم
يا وقتي كه ديگر ميان ما عشقي نباشد
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم
شعري از اعماق جان
كه مرا به ياد تو آورد
شعري كه هميشه با تو بماند
حرفهاي آخر، هميشه تلخترين حرفها بودند
هميشه همراه با اشكهاي شور من،
هميشه با بغضي در گلو مهمان بودند.
وقتي گفتي ميروم، گفتم: برو اما كجا؟
گفتي نپرس.
با همين حرف، با همين يك كلمه، در دلم غوغا شد،
گفتم اين بود حرف آخرت؟
گفتي همين.
حرفهاي آخر من به تو چه ميتواند باشد
تو خود مي داني
همه مي دانند
و خدا بهتر از همه مي داند
كه
آنقدر تمام وجودم را تسخير كرده اي كه جز تو
هيچكس و هيچ چيز را نمي بينم
و هيچ آهنگي براي من زيباتر از
صداي تو نيست
كه اگر در خاك باشم
با صدايت زنده خواهم شد
اين را خوب مي دانم
می ستایم ای تنها تویی که با نگاهت عشق را در وجودم شکوفا کردی با حضور تو و با
یاد تو زندگی رنگی دیگر می گیرد. نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد و لبخند
صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند. نگاهت را از من مگیر.
من زنده ام به معجزه چشمهای تو
ديگر نمي توانم بالهاي پرنده دلم را بشكنم
تا مانع از پروازش به سوي تو شوم
ديگر نمي توانم غنچه اي را كه با هزاران اميد
در باغ دلم روييده زير خاكستر نيمه افروخته جانم مدفون كنم
ديگر نمي توانم آرزوهايم را همراه با بادهاي پاييزي به دست فراموشي بسپارم.
به من می گفت:
اگر روزی جدا گردی
و با غیر آشنا گردی
چون غنچه نشکفته ای من
از آن دوری طاقت سوز می میرم
و من با خود در اندیشه که
اگر روزی جدا گردد
و با غیر آشنا گردد
چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش
تا سحر یک شب نمی پا یم
ولی روزی رسید و ما
از هم جدا گشتیم و من دیدم
نه او از دوری من مرد
نه من از غصه دق کردم
وقتی برای اولین بار نگاهت کردم نفهمیدی.
وقتی حس کردم دوسِت دارم نفهمیدی.
وقتی عاشقت شدم نفهمیدی.
وقتی تو را با یکی دیگه دیدم نفهمیدی.
وقتی ازت متنفر شدم نفهمیدی.
وقتی حس کردم دوباره دوسِت دارم نفهمیدی.
می خوام بدونم اگه برات بمیرم میفهمی؟
تو غربت نگاه من ترانه هام آتيش گرفت براي تو اي عشق من!عمر دوباره اي گرفت قسم به برفاي سفيد بگو گناه من چي بود كه رفتي و شدي برام يه قصه ي بود و نبود مخمل برفاي سفيد رو گونه هات نشسته بود وقتي كه ميگفتي دلت يه لحظه عاشقم نبود روزاي سرد و بي نفس چه زود برام تكراري شد از اونروزي كه رفتي تو هيشكي برام توهم نشد ميخوام صدات كنم ولي اينو ميدونم كه ديره اسمت نشسته بي ريا رو لباي يكي ديگه قدم قدم تو جاده ها به عشق تو راهي شدم اما چه سود وقتي برات حتي تمنا نشدم .
سالها پیش از این
پیشگویان گفتهبودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیدهاست
که ماه میگیرد
امشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام