تبليغاتX
!

!

!!!!

نور نگاه

آزرديم اما گريبانت گرفتم

وقتي كه رفتي سخت دامانت گرفتم

 

نور نگاه تو دلم را جلوه گر كرد

آن تابش چشمت دلم را دربه در كرد

 

دل كندن از عشقم برايت مثل مرگ است

پائيز چشمانت برگ برگ است

 

هنگامه عاشق شدن امواج درياست

اورنگ شاهي نگاهت سبز برپاست

 

سرخي مواج نگاهم فرش راهت

نور امن شبهاي من نور نگاهت

 

رفتم ولي هستم به عشقت پاي در بند

دستان من از لمس دستان تو گرمند

 

وقت سحر وقتي كه چشمم گشودم

ديدم كه گرم از عشق روياي تو بودم

 

من ميستايم اين چنين تنها شدن را

امروزي تنها شدن فردا شدن را

 

همچون صدف در نگاهت حفظ كردم

با عشق اينگونه تو را من وصف كردم

 

ميشد كه از تاريكي شبها رها شد

ميشد به اميد تو به دلها خدا شد

 

 

اما صد افسوس و صد افسوس از جدائي

شيدائي و تنها شدن از بي وفائي

 

گرچه هنوز آزردنت را دوست دارم

در بي پناهي مردنت را دوست دارم

 

شايد بگويند رحم در قلب دلش نيست

بگذار بگويند اين چنين چون باطلش نيست

 

مي خواهم از دنيا كه با تو تلخ باشد

كامت براي عاشقي چون زهر باشد

 

بر تو شفق تا هر فلق تاريك باشد

چون مو به راه زندگي باريك باشد

 

هر مهرباني بر تو كردم بي ريا بود

چشمان تو با مهرهايم بي وفا بود

 

ميدانم اين قلبم به نامردي شكستي

دستان من را روي عشقت تو خوب بستي

 

هر جا كه ميرفتم نگاهت سايه ام بود

عشقت ستون خاطر من پايه ام بود

 

دنياي من را تار كردي نازنينم

از عشق و دل زينهار كردي اين چنينم

 

صد لعنت و ذلت به راه عشق فاني

با رفتن من عشق تو شد جاوداني

 

 

رفتم تو را دست زمانه ميسپارم

بر روي لوح قلب تو اين مي نگارم

 

اي كاش در تنهائي و عظلت بميري

پاداش اين آزردنت را بگيری 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 15:8  توسط مریم  | 

بغض

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم كن

بهت قول نميدم كه....

ميخندونمت

ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن
قول نميدم كه ازت بخوام وايسي
اما مي تونم باهات بدوم

اگه يه روز نخواستي
به حرفاي كسي گوش كني
خبرم كن
قول ميدم كه خيلي ساكت باشم.   اما......

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد......
سريع به ديدنم بيا...احتمالا به كمكت احتياج دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 15:4  توسط مریم  | 

چه خوب است کر شدن ، کور شدن ... آن وقت است که تازه گوش ها مي شنود ، چشم ها مي بيند.
به هر طرف نگاه مي کنم انتهايي برايش نيست.
براستي اينقدر سرزمينمان بزرگ بود که تا چشم کار مي کند زمين و خاک و آسمان... پس چرا مدتهاست صداي خرد شدن استخوان هايم ميان اين دو ديوار خواب بيهوده تان را برهم زده است؟
در همين خاک وسيع .. همين جا که تا چشم کار مي کند زمين و خاک و آسمان...
چه خوب است کور شدن... اين چشم ها ديدن را از من گرفته اند!
براستي آسمان همين بود؟ نه! در باورم نمي رود... زندگي بيش از اين هاست ... بيش از اين آسمان که تنها يک پنجره از آن سهم من بود.
بيش از اين هاست که در يک کره ي خاکي محصور بماند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 11:15  توسط مریم  | 

جلسه خواستگاری

جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت(قابل توجه خیلی‌ها)
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟
! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين

 

قابل توجه مادر شوهر و پسر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 11:13  توسط مریم  |