نور نگاه
وقتي كه رفتي سخت دامانت گرفتم
نور نگاه تو دلم را جلوه گر كرد
آن تابش چشمت دلم را دربه در كرد
دل كندن از عشقم برايت مثل مرگ است
پائيز چشمانت برگ برگ است
هنگامه عاشق شدن امواج درياست
اورنگ شاهي نگاهت سبز برپاست
سرخي مواج نگاهم فرش راهت
نور امن شبهاي من نور نگاهت
رفتم ولي هستم به عشقت پاي در بند
دستان من از لمس دستان تو گرمند
وقت سحر وقتي كه چشمم گشودم
ديدم كه گرم از عشق روياي تو بودم
من ميستايم اين چنين تنها شدن را
امروزي تنها شدن فردا شدن را
همچون صدف در نگاهت حفظ كردم
با عشق اينگونه تو را من وصف كردم
ميشد كه از تاريكي شبها رها شد
ميشد به اميد تو به دلها خدا شد
اما صد افسوس و صد افسوس از جدائي
شيدائي و تنها شدن از بي وفائي
گرچه هنوز آزردنت را دوست دارم
در بي پناهي مردنت را دوست دارم
شايد بگويند رحم در قلب دلش نيست
بگذار بگويند اين چنين چون باطلش نيست
مي خواهم از دنيا كه با تو تلخ باشد
كامت براي عاشقي چون زهر باشد
بر تو شفق تا هر فلق تاريك باشد
چون مو به راه زندگي باريك باشد
هر مهرباني بر تو كردم بي ريا بود
چشمان تو با مهرهايم بي وفا بود
ميدانم اين قلبم به نامردي شكستي
دستان من را روي عشقت تو خوب بستي
هر جا كه ميرفتم نگاهت سايه ام بود
عشقت ستون خاطر من پايه ام بود
دنياي من را تار كردي نازنينم
از عشق و دل زينهار كردي اين چنينم
صد لعنت و ذلت به راه عشق فاني
با رفتن من عشق تو شد جاوداني
رفتم تو را دست زمانه ميسپارم
بر روي لوح قلب تو اين مي نگارم
اي كاش در تنهائي و عظلت بميري
پاداش اين آزردنت را بگيری
