تبليغاتX
!

!

!!!!

چیزایی که من یاد گرفتم ...

 

آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد بگیریم .

 

آموخته ام که به خودم احترام بذارم . 

 

آموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسان را می کشد نه خود آن .

 

آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .

 

آموخته ام که آزاد باشم .

 

آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .

 

آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .

 

آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .

 

آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .

 

آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .

 

آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .

 

آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .

 

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم .

 

آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .

 

آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط در دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .

 

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 12:40  توسط مریم  | 

بچه كه بودم ...

 

بچه که بودم

مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم

و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگی رد شوم .

حالا که ديگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود

از سر بچگی ، هر چه وسط خيابان زندگی سر به هوا می دوم ،

هيچ کس حاضر نمی شود دستم را بگيرد و

برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 12:26  توسط مریم  | 

لرزيدن دل

 

 

اگه چشمات پرسيد .... بگو نديدمش !!

 

اگه گوشت پرسيد .... بگو نشنيدمش !!

اگه دستات لرزيد .... بگو مال سرماست !!

اگه پات سست شد .... بگو مال ضعف !!

ولي اگه دلت ريخت ... به خودت دروغ نگو !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 11:59  توسط مریم  | 

ترس از دوست داشتن

 

ميگي بارونو دوست داري ، با چتر ميري زيرش ؟؟؟

ميگي گل رو دوست داري ، از شاخه مي چينيش ؟؟؟

پرنده هارو دوست داري ، تو قفس نگرشون مي داري ؟؟؟

مي خواي نترسم وقتي ميگي منو دوست داري؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 11:42  توسط مریم  | 

يادم باشه

 

  يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچ وقت از يادم نميره اينو يادت باشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 11:17  توسط مریم  | 

توبه بي جا

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر با تو از اینگونه خطاها نکنم

بوسه دادی و چو بر خواست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 11:12  توسط مریم  | 

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 11:2  توسط مریم  | 

چند نكته

 

۱- بدنبال کسی نرو که بتوانی با او زندگی کنی.بدنبال کسی برو که نتوانی بدون او زندگی کنی.

۲ـ دوست خوب سخت بدست می آید سخت از دست می رود ولی هر گز فراموش نمی شود.

۳ـ لذتی که در فراق هست در وصل نیست چون در فراق شوق وصل هست و در وصل بیم فراق.

۴ـ اگر اولش به فکر آخرش نباشی ؛آخرش به فکر اولش می افتی.

۵ - عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر میکند مغز را خالی میکند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 10:18  توسط مریم  | 

غربت چشمات

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترین آوازه

بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم

با تو اما زیر سنگ به قله آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیافتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

تویی که عشقمو از نگاه من می خونی

تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی

تویی که هم نفس همیشه آوازی

تویی که آخر قصه منو می دونی

اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه

اگه خونم بی چراغ چشم تو تاریکه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیافتم تویی تنها راه چاره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 10:8  توسط مریم  |