تبليغاتX
!

!

!!!!

شیرینی زندگی

 

زندگی شیرینه به شیرینی چشیدنه سخترین لحظه هاش !

زندگی شیرینه به شیرینی  تحمل سختی هاش !

به شیرینی تموم شدنه با هم بودنش !

به شیرینی گذر لحظه هاش !

به شیرینی از دست دادنه دوست داشتناش !

به شیرینی آه و افسوس کشیدناش !

به شیرینی همون اشکی که از چشات جاری میشه !

شاید شور باشه ! یا پور نمک !

اما شیرینه به شیرینی ندیدنه همون نگات

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 15:23  توسط مریم  | 

وداع

تو نمی دانی که من به چه سا دگی

از ورای رمز صدا يت

به موهبتی عظيم رسيدم

و در اميا ل سا ده خود غو طه ور شدم

و به اين حقيقت ايما ن آ وردم  که

"" جدا يي جزئي از وسوسه تنها يي است ""

تو نمی دا نی که من چه طور

در پس کلا م گرمت رنگ با ختم

          شعر سرا ييدم

                ترانه خواندم

و به حرمت عظيم دستا نت ايمان آوردم

و بوسه تنها يي را که می رفت با من وداع گويد

به ذهنيتی عميق سپردم

و با تو پيمان بستم که هرگز تنها نما نم

با خا طره ای عجيب

                     و بی نام

                           با چهره گمشده ات

                             و با گم گشتگي ها ی هر روزت

تو به من ايمان آ وردی

                          و من به تو

و در ورای خطوط بی نام

             از تو به نيکی ياد کردم

ا ما تو نيستی که ببينی

                        چگونه من

                         با دلهره عظيم رفتنت وداع گفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 15:12  توسط مریم  | 

شکست را چگونه تعریف می کنند؟

 

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!

گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.

 

گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.

گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.

 

گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.

گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.

 

گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.

گفت : نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.

 

گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی

گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.

 

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.

گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.

 

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 15:9  توسط مریم  | 

به چشمانم قرض بده

اشک را به چشمانم قرض بده تا صبح را برایت معنی کنم.

پاییز را باور مکن رنگ عوض می کند.

زرد آخرین تجربه تابستان است.

و عشق آخرین کلاهی که بر سرت گذاشتم.

به آفتاب بگو آینده رااز حجم چشمانم پاک کند و تو خود را برای گرفتن

به بهار بسپار.

دستت را به من بده و به انقضای بهار فکر کن.

عاقبت

عاقبت قلبت غروب می کند و من سوار بر باد به خاک می پیوندم

اگر عشق را دیدی از قول من به او بگو کلاهش را پس بگیرد.

من در حجم پر از خالیها زندگی میکنم

.........فقط زندگی می کنم.

اگر چشمهایم بدرقه نگاهت است تو به خاموشی فکر کن.

و خاطره حجم ذهنم باش باور دارم که

عشقها می میرند باور دارم که

دروغها عشقها را می سوزانند.

اگر دلت برایم تنگ شد به آئینه نگاه کن

من حجم آنرا با اشکهایم پر می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 15:6  توسط مریم  | 

قوت

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 15:2  توسط مریم  | 

نگاه آخر

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من

تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد

تك تك لحظه هاي  من ، فقط تو رو ازم مي خواد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 11:59  توسط مریم  | 

دوست

 
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد  .
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت: امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:

« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

دوستش پاسخ داد :

وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند ، ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 9:7  توسط مریم  | 

بود و نبود

 

در زدم و گفت كيست.گفتمش ايدوست دوست

گفت درآن دوست چيست؟گفتمش ايدوست دوست

 

گفت اگر دوستي !از چه در اين پوستي؟

دوست كه در پوست نيست!گفتمش ايدوست دوست

 

گفت درآ ن آب و گل .ديده ام از دور دل

او بچه اميد زيست؟ گفتمش ايدوست دوست

 

گفتمش اينهم دمي است.گفت عجب عالميست!

ساقي بزم تو كيست؟گفتمش ايدوست دوست

 

در چو برويم گشود جمله بود و نبود

ديدم و ديدم يكيست. گفتمش ايدوست دوست

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 8:58  توسط مریم  | 

كوچه

کوچه خالی از صدای یه سلامه
رفتنت اول و آخر کلامه
آسمون مه گرفته تو غباره
ابر صد تیکه نمی خواد که بباره

پنجره خسته از این سکوت بارون
تو خونه ،هوای دلگیر زمستون
درو دیوار حیاطو غم گرفته
اسم من یه عمره از یاد تو رفته

باغچه دلتنگه واسه بوی اقاقی
تو اطاق خاطره تو مونده باقی
عکس تو مونده رو طاقچه یادگاری
با نگات غروبو یاد من میاری


اینهمه غربت و این سکوت خونه
اینهمه نشونو باز من بی نشونه
توی آسمون شب،بغض ستاره
من و تکرار یه گر یهء دوباره
باغچه دلتنگه واسه بوی اقاقی
تو اطاق خاطره تو مونده باقی
عکس تو مونده رو طاقچه یادگاری
با نگات غروبو یاد من میاری

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 8:56  توسط مریم  | 

دوست داشتن و گذشتن

از کسی که دوسش داری ساده دست نکش

چون شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی

   و  

از کسی که دوست داره ساده نگذر

چون شاید دیگه هیچ کس مثل اون تو رو دوست نداشته باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 8:52  توسط مریم  |