بيا با هم بگرييم ، بيا با هم بناليم ، بيا بر سروهاي رفته در خاك ، بيا بر غنچههاي خفته در گور ، بيا با همت اشك ، غبار از چهرة گلهاي پرپر بشوييم ، بيا سوز دل پر درد خود را به خاموشان بگوييم ، بيا با پنجهها خاك سيه را بكاويم ، كه از هر گوشة آن گل برآريم ، بيا بر تربت هر نازنيني گل اشكي بكاريم .
چه سخت است به دست خود عزيزي را به گورستان سپردن ، چه جانفرساست عزيزان را درون خاك ديدن ، چه رنجافزاست ز داغ نازنيني خفته در گور ، به بيتابي لب حسرت گزيدن ، و در آن غربت تلخ بيا با هم بگرييم ، بيا با هم بناليم .
وقتي كه اشكي ميچكد از ديدة سرد
چگونه درد را پنهان توان كرد
در گرماي كانون خانواده كمبود خورشيدي ما را به سردي سوق ميدهد و مغزهامان را در انديشهاي بس طولاني و قلبهامان را در خفتني دراز فرو ميبرد .
رفت ، او رفت و ديگر نواي دلنوازش طنينانداز اين اتاق سرد و تاريك نميشود و ديگر صداي قدمهايش سكوت دالان اين حياط را نميشكند . كجاست دستان پرمهري كه آرامشبخش روحم به وقت دلتنگي بود ؟! كجاست لبخندي كه هميشه صبر را به من ميآموخت ؟! كجاست چشماني كه عشق را در اين برهوت بيمهري به من هديه ميكرد ؟!
عزيزم ، مهربانم ، ديگر درس ايثار نميآموزي ، اما بدان همانهايي كه به من آموختي ، درقلبم تا زمان مرگ باقي خواهد ماند . درست است كه ديگر چهرة دلربايت را نميبينم اما بدان و يقين داشته باش كه يادت ، نامت و سخنت از دل نميرود ...
عزيزم ، مهربانم ، بهترينم ، در ميان بوستان خانواده هميشه جايت خاليست ...
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/02/31ساعت 12:48  توسط مریم
|
اين چه حسي است كه براي نوشتن، براي سرودن ،براي حرف زدن، دردلم غوغايي عجيبي برپا است.
وقتي آسمان تورا پرازستاره مي يابم وقتي دستهاي تورا پراز شكوفه وقتي درنگاهت قطره قطره عشق وقتي در صدايت زمزمه آشنايي چه بگويم
وقتي كه تو خود پرپروازي من از پرنده بودن چه بگويم!!
وقتي تو آبي آسماني رنگ دريا من ازخروش امواج چه بگويم !!
وقتي كه نگاهت اوج آسمانها رامي شكافد من ازصعود چه بگويم !!
گفته بودي تشنه اين كويري،
آخر اي همه چشمه زلال از شكستن خاك چه مي خواهي؟؟؟
اما در مقابل تمام صداقت نهفته در كلام تو كدامين توشه را به رخت كشم
توهمه تكاملي، من با تك بيتي چگونه تو را كامل كنم.
به آسمان نگاه كرده اي!! كبوتران ،ستاره ها، بوي شب، سكوت ماه، جغد آويخته به درخت ،خفاش سرگردان، گم شده روياها، مردمان پنهان، دستهاي بي پناه، ياسهاي خفته وبسيارمهسا دلشان براي تو تنگ است.
مي دانم كه تو هم اين روزها از بهانه، دلتنگي بزرگي ساخته اي بناي عاشقها انتظار وانتظار است تو همه آنها را يكجا فروخته اي!!
اي همه شوق بودن وقتي نبض زمان با تو هم نواست من از نواختن كدامين نوازنده سخن يگويم.
وقتي پنجه هاي عشق بر روي گيتار زندگي مهربانانه چنگ مي زند من چگونه بابوي ياسها واژه ها بسرايم.
وقتي نگاهت تا سقف عاشق شدن امتداد دارد من ابهت كدامين جاده را ثابت كنم.
وقتي نبودن تو نويد رسيدن تو را مي دهد ازهجران چه بگويم.
تو همان گلخانه اي كه من بين نفسهايش گم شده ام بحدي كه خويش را هم ازياد برده ام.
آري من ، تو شدم. تو خود بگو از تو به تو چه بگويم.
چون كودكي كه از مادر تغذيه مي كند رگهايم را متصل به نفس هاي تو مي بينم
اي هواي عشق از تو چه بگويم .
امشب مي فهمم چه كار سختي را خواستي. نوشتن براي كسي كه همه افكار،
همه لحظه ها بيانگر يك طلوع است.
چه بگويم بخدا نمي دانم !!
تو تمام نا تمام مني ،تو سرفصل كتاب زندگي من ، تو بيت بيت اشعار من، تو قطره قطره خون من، تو ذره ذره نفسي ...
من ازتو چه بگويم روحم، قلبم ،نفسم همه نزد توست .
بي خودم، ازتو چه بنويسم.
فقط بايد گفت: قدر اين پيوند گره خورده را غنيمت دان كه در اين روزگار اگر تهي از عشق باشي هميشه كمتريني ....!!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/02/31ساعت 12:38  توسط مریم
|
راز تنهايي را بايد از شمع پرسيد
شمع تنهاست ، تنهاي تنها ، غريب و بيكس ، او هيچ سرمايه اي براي خود ندارد.
اما چرا يك چيز دارد و آنهم دلش است دلي وسيع به وسعت بيكران ستاره ها
او عاشق است يك عاشق دلسوخته
چاره اي هم ندارد بايد بسوزد و بسازد
او خاموش است ، لال است ، اما آنچه مهم است اين است با سوختنش قطرات اشكش نمايان ميشود و عشق طوفاني او را نشان ميدهد
او زندگي نميكند !
بلكه او هر روز و هر لحظه بسرعت زياد بسمت مرگ ميرود
اما او عاشق چنين زيستني است
مقدر است كه در شبهاي تنهايي ، هنگامي كه همه چيز و همه كس در خوابند . او روشن اما متزلزل ، سوسوكنان ميگريد . او به زماني ويگريد كه عاشق بود اما او ديگر عاشق نيست . آري او اكنون ومعشوقي است دلسوخته
او معشوق پروانه ايست كه با در همه حال دورش پرواز ميكند و با تمام وجود خواهان وصال با شمع است
و در نهايت شب ، پروانه براي وصال خود را به شمع ميرساند و خود را دانسته آري دانسته ميسوزاند و هلاك ميكند تا عشق خود را به شمع ثابت كند
اكنون با مردن پروانه شمع بيشتر و بيشتر ميگريد و به سمت فنا پيش ميرود
سحر نزديك است او شمع همچنان ميسوزد ، اكنون داستان خسرو و شيرين جلو ديدگان شمع نقش ميبندد
او به نفس زدن افتاده است اما آگاهانه و با شجاعت به سوي مرگ ميرود
صبح فرا ميرسد ، زندگي دوباره آغاز ميشود اما در گوشه اي از اتاق مقداري شمع سوخته و اشك خشكيده است كه باقي مانده است
و اين است افسانه ما انسانها...

+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/02/28ساعت 20:27  توسط مریم
|
وقتي با نگاه آرامش بخشت بهم نگاه ميکني ،بازم با خودم ميگم:باشه اما فردا مي رم....
اما باز ميل رفتن ندارم!
حتي اگر جهان نباشه ، اگه راهها ، جنگلها ، آبها نباشن... اگه خورشيد نباشه ، باد نوزه...عشق و نگاه اطمينان بخشت برام کافيه...!
وقتي با قدمهاي استوارت کنارم گام بر مي داري... وقتي بر شادي هاي گذرا بوسه ميزني... گوئي در ابديت طلوع خورشيد زندگي مي کنم!
هرگز به اين فکر نکرده بودم که عشقي آسماني زندگيم ، همه چيزم را در بر بگيرد!
نه هيچ چيز به شيرينيه عشق نيست ، به شيرينيه رويـاي عشق جوانـان...
مي تواني همه چيز رو رد کني ، حتي حقيقت وجودم را!!!
اما در حقيقت عشقم ترديد نکن...
اگه مرا دوست ميداري بگذار براي هيچ باشد ، دوست داشتن فقط براي عشق!
اگه روزي مجبور به اعتراف عشقم شوم....
اين طور مي گويم:
• عشق را بندومرزي نيست!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/27ساعت 22:32  توسط مریم
|
دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد...
دام براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني خود را نثار من مي كرد...
دلم براي كسي تنگ است كه آن دو نرگس جادو را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند...
كسي كه بي من ماند...
كسي كه با من نيست...
كسي...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/27ساعت 18:32  توسط مریم
|
همدم شبهاي تنهاييم سلام
چند وقت است كه نديدمت ؟ نميدانم . روزهاست؟ … نه ، سالهاست … نه ، سال كم است . قرنيست نيستي . راستي چرا نيستي ؟!
نميدانم كي و چطور ؟ اما در اين تنهايي دلگير فقط يادم ميآيد چه بهشتي بود روزهاي با تو بودن . چه شبهاي زيبايي بود از عشق گفتن .
ميداني ؟! تمامي دل من آكنده از عشق بود و هست . تمامي لحظههاي من پر شده بود از عطر نفسهايت و زيباييهاي عالم ، چشمان مهربانت . يادت ميآيد ؟! وقتي خستگي و غم بر دوشم سنگيني ميكرد ؟! چه باك ؟! … هميشه دستانت بود كه آرامش را برايم هديه بياورد … چه عالمي داشت … !
امشب هم تنهايم . اما ديگر تو نيستي . پس من سر بر شانههاي چه كسي بگذارم ؟! از كجا دستي مهربان طلب كنم ؟! راستي ميداني مدتهاست كه تنها ديوارها صداي مرا ميشنوند ؟! هيچ نميگويند ، فقط گوش ميكنند . تو فكر ميكني دلشان ميخواهد گوش كنند ؟! اما ديگرفرقي نميكند ؟! من ديگر نميگويم . شبهاي زيادي ست كه سكوت كردهام . بر اين ديوارها تكيه كردهام و ميگريم . ديوارها تاب ميآورند ؟! مهم نيست . ديگر ديوار هم نميخواهم …
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/27ساعت 18:18  توسط مریم
|
تا كي قراره ميون دلهره و ترديد دست و پا بزنيم
گوش كنيد
سكوت تنهاييمون هر روز داره بلندتر نواخته ميشه
من صداي ناله هاي زمين رو ميشنوم ببينيد داره ترانه هاشو فراموش مي كنه
از ميون آوازهاي شبانش فقط سرود بي پناهي شنيده ميشه
ديشب صداي گريه آسمون دلمو لرزوند
حس كردم ستاره ها ميون همهمه ابرهاي سياه احساس غربت مي كنن
دلم گرفت
كاش مي شد پنجره خاطره ها رو به روي جاده زمان باز كنيم
كاش مي شد به لحظات قشنگ زندگي برگشت
روزهاي آبي
وقتي غروب ميون شادي و هلهله لاله هاي وحشي قاصدك هامونو بدرقه مي كرديم
وقتي بذر محبت در قلب خستمون لبخندي مي شد وهر صبح سبد سبد به هم هديه ميداديم
روزهايي كه مهربوني آفتاب نمي ذاشت سرماي بي وفاييها نابودمون كنه
وقتي روح خستمون به سجاده عشق پناه مي برد و رازونيازهاي نيمه شب آرومش مي كرد
زمان گذشت
چقدر سريع بوي عاشقي رو فراموش كرديم
چه راحت مهر و وفا رو به خاطره ها سپرديم
و چقدر بي تفاوت عشق رو انكار مي كنيم
ميترسم
از روزي كه روي پنجره خاطراتمون هم غبار فراموشي بشينه
اون روز خيلي دور نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/02/27ساعت 18:8  توسط مریم
|