دريا را که ميبينم
به ياد تو مي افتم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/18ساعت 12:11  توسط مریم
|
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي كه من ديگر نباشم
يا وقتي كه ديگر ميان ما عشقي نباشد
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم
شعري از اعماق جان
كه مرا به ياد تو آورد
شعري كه هميشه با تو بماند
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/18ساعت 11:30  توسط مریم
|
حرفهاي آخر، هميشه تلخترين حرفها بودند
هميشه همراه با اشكهاي شور من،
هميشه با بغضي در گلو مهمان بودند.
وقتي گفتي ميروم، گفتم: برو اما كجا؟
گفتي نپرس.
با همين حرف، با همين يك كلمه، در دلم غوغا شد،
گفتم اين بود حرف آخرت؟
گفتي همين.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/18ساعت 11:11  توسط مریم
|
حرفهاي آخر من به تو چه ميتواند باشد
تو خود مي داني
همه مي دانند
و خدا بهتر از همه مي داند
كه
آنقدر تمام وجودم را تسخير كرده اي كه جز تو
هيچكس و هيچ چيز را نمي بينم
و هيچ آهنگي براي من زيباتر از
صداي تو نيست
كه اگر در خاك باشم
با صدايت زنده خواهم شد
اين را خوب مي دانم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/18ساعت 11:5  توسط مریم
|