تبليغاتX
!

!

!!!!

تو را دوست دارم

 
تو را دوست دارم
و پاييز را
که سي سال بي بهار زيسته اي
و هنوز ايستاده اي !
تو را دوست دارم
در جامه عرياني
با نگاهي که آبستن آتش است
در چشم اندازي خاکستري !
تو را دوست دارم
با خاطرات نا تمامت
و اندوه انبوهي که افق آينه ات را پوشانده است
تو را دوست دارم
با قصري که نساخته اي
و باغي را که به داغي ازلي بخشيده اي
زندگي
کوچکتر از آن است که در برابر تو بنشيند !
تو را دوست دارم
که دشمنان تو بسيارند اما
چشمانت چاه نيست
فانوس خيال ستاره هاي سوخته است !
تو را دوست دارم
با غزل هايت که سوگ سرودند
و شانه هايت که هنوز
سنگيني بار بدرود را به دوش مي کشند !
تو را دوست دارم
با درودهاي نگفته اي که در آستين داري
وقتي صحبت از عشق مي شود
دين نداري !
تو را دوست دارم
وقتي کفر مي ورزي
و آينه زلال مي شود !
+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 9:51  توسط مریم  | 

به نام آنكه دوستي را آفريد

 
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.

سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 9:49  توسط مریم  | 

اي كاش مي دانستي

 
اي كاش مي دانستي
در چشم براهي آن مونس مشرقي
درگاه اين خانه از چند درياي گريه گذشته است.


خيلي وقت است
بعضي واژه ها ياري ام نمي كنند
مانده عزيزم...تا تو شبي شايد
گوشه دفتر موش خورده اي را از غبار آن سالها
سطري از حكايت مخفي مسافران ما به ياد آوري!

ما ستاره ها ديديم
كه دست از عطر آفتاب شستند و
در شب گلو بران ماه
از پاي در نيامدند

حالا هي مپرس
قصه غمگين آن همه دوست
به كجاي اين بوسه كشيد
كه لبهاي تشنه تو هنوز
از طعم ترانه مي لرزند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 8:56  توسط مریم  | 

كاش من هم ...


كاش من هم چو تو زيبا بودم
كاش چشمم به قشنگي تو بود
آفرين بر هنر خالق باد

هر زماني به تو مي انديشم
دل من بي تاب است
من و تو نزديكيم
گاه به يك پلي زدن خواب تو را مي بينم
فاصله بين خيالم با تو كمتر از اين خواب است

توي چشمان تو چون آينه، خواندن سهل است
من و تو هر دويمان عاشق يك راز غريبيم
كه پنهان مانده است:

دوست من در پس آينه تنها مانده است
و چه مي شد اگر اين آينه از هم تركي بر مي داشت
و من و تو ؛
من و تصوير قشنگم ؛
دل به هم مي داديم
عاشق خود بودن چه قدر آسان است
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 8:47  توسط مریم  |