تو تنهايي
و من صدبار تنهاتر
تو ميداني كه من جز با تو
با هركس كه باشم … باز تنهايم !
تو ميداني كه اين بغض فروخورده
به جز بر شانه هاي استوارت
جاي ديگر وانخواهد شد
و ميداني كه من يك عمر چشمانم به دربودست …
دلم امروز ميخواهد
كه اين را هم بداني كه …
دگر تاب و توانم نيست
ببين … سردي دستانم زمستان را خجل كرده
و حتي اشك هم ديگر …
تسلي بخش غمها نيست
بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم
بيا كه سخت تنهايم
و من صدبار تنهاتر
تو ميداني كه من جز با تو
با هركس كه باشم … باز تنهايم !
تو ميداني كه اين بغض فروخورده
به جز بر شانه هاي استوارت
جاي ديگر وانخواهد شد
و ميداني كه من يك عمر چشمانم به دربودست …
دلم امروز ميخواهد
كه اين را هم بداني كه …
دگر تاب و توانم نيست
ببين … سردي دستانم زمستان را خجل كرده
و حتي اشك هم ديگر …
تسلي بخش غمها نيست
بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم
بيا كه سخت تنهايم
