تبليغاتX
! -

!

!!!!

 
به من می گفت:

اگر روزی جدا گردی

و با غیر آشنا گردی

چون غنچه نشکفته ای من

از آن دوری طاقت سوز می میرم

و من با خود در اندیشه که

اگر روزی جدا گردد

و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش

تا سحر یک شب نمی پا یم

ولی روزی رسید و ما

از هم جدا گشتیم و من دیدم

نه او از دوری من مرد

نه من از غصه دق کردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 12:47  توسط مریم  |