به من می گفت:
اگر روزی جدا گردی
و با غیر آشنا گردی
چون غنچه نشکفته ای من
از آن دوری طاقت سوز می میرم
و من با خود در اندیشه که
اگر روزی جدا گردد
و با غیر آشنا گردد
چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش
تا سحر یک شب نمی پا یم
ولی روزی رسید و ما
از هم جدا گشتیم و من دیدم
نه او از دوری من مرد
نه من از غصه دق کردم
اگر روزی جدا گردی
و با غیر آشنا گردی
چون غنچه نشکفته ای من
از آن دوری طاقت سوز می میرم
و من با خود در اندیشه که
اگر روزی جدا گردد
و با غیر آشنا گردد
چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش
تا سحر یک شب نمی پا یم
ولی روزی رسید و ما
از هم جدا گشتیم و من دیدم
نه او از دوری من مرد
نه من از غصه دق کردم
